تبليغاتX
هلیا
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386

 

    هرگز

 دستی را نگیر وقتی قصد شکستن قلبش رو داری

 هرگز نگو برای همیشه وقتی میدونی جدا میشی هرگز نگو ‏دوست داری

 اگر حقیقتا به آن اهمیت نمیدی درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد هرگز

 به چشمانی نگاه نکن ‏وقتی قصد دروغ گفتن داری هرگز سلامی نده وقتی میدونی خداحافظی

 در پیشه به کسی نگو تنها اوست وقتی در فکرت ‏به دیگری فکر میکنی قلبی را قفل نکن

 وقتی کلیدش رو نداری کسی رو که دوست داری به این آسونی ها از دست ‏نده,شاید

هیچوقت کسی رو به اون اندازه دوست

 نداشته باشی . 

آخه من چه جوري با تو تا كنم ؟؟؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:40  توسط هلیا  | 

شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386
روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن! ﴿اين روش براي افرادي كه غير از ساديسم ، رگه هايي از مازوخيسم هم دارن پيشنهاد ميشه
سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زود تر راه بيفتند
وقتي ميخواين برين دست به آب با صداي بلند به اطلاع همه برسونين
وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين
کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنيد
همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين
جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين
روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه کيلومتر در ساعت حرکت کنين
وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين
از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون بگه
در يک جمع سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کنين
به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين
وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين
وقتي با بچه ها بازي فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين
موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات تهوع وگلاب به روتون استفراغي که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين
ايده هاي ديگران رو به اسم خودتون به کار ببرين
بوتيک چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب نيست و سريع خارج بشين
شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين
اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف کنين
وقتي کسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش کلاه رفته
صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين
روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب کنين
وقتي دوستتون رو بعد ازيه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده
وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود
چاقي و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري کنين
بادکنک بچه ها رو بترکونين
مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بهش بخندين
وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه ميکنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش مي ياد
بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين
کليد آپارتمان طبقه سيزدهم تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره
ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين
توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين
هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش دوستتون بهتره
حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين
نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين
دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين
عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين
پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين
با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين
شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين
موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين
توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين
شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين
توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين
توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين
جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين
يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين
توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه
چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين
ورقهاي جزوه ء ۳۰۰ صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:38  توسط هلیا  | 

سه شنبه چهاردهم فروردین 1386
سلام به دوستای اندک اما گلم

سال نو همه مبارک امیدوارم امسال ، برای همتون سال خوبی باشه .

امسال عید واسه من که اصلآ خوب نبود اصولآ من از عید متنفرم از عید دیدنی و این جور چیزا خیلی بدم میاد . تو این چند روز تعطیلی به زور باید دیدن آدمایی بریم که درست حسابی نمیشناسیمشون سالی یه بار میریم همین دیگر و میبینیم که چی بشه ؟ من اصلآ حوصله اش و ندارم .

ولی به هر حال امیدوارم به شما خوش گذشته باشه .

 spring

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:11  توسط هلیا  | 

شنبه بیست و هشتم بهمن 1385

                                           

 

 

سپنتا " روز زن ایران باستان "

 

 

زرتشتیان ایران، همواره پاسدار جشنهای اصیل ایرانی بوده اند. و در زمانی که  

تازیان سعی در کنار گذاشتن، تغییر چهره دادن و حذف کردن اینگونه جشنها

داشتند، باسعی و تلاش و به هر نحو ممکن این جشنها را برپا داشتند و سینه به

سینه به نسل امروز هدیه دادند.امروز نیز بازماندگان آنان با برپایی هر چه بهتر

جشنهای ایران باستان تلاش می کنند تا این جشنها و سنتها را زنده نگه دارند.

یکی از جشنهایی که به دست فراموشی سپرده شده و فقط در حد نام باقی مانده،

جشن اسفندگان است که "روز زن" به آن نسبت داده شده است.

روز پنجم هر ماه موسوم است به سپنته آرمئی تی spenta-Armaiti  که چهارمین

امشا سپنددر دیانت زرتشتی است. این واژه مرکب است از سپنتهspenta یا سپند

به معنی پاک و مقدس و آرمئی تی   Armaiti به معنی فروتنی و بردباری مقدس

است. این واژه در پهلوی به گونه سپندارمت spandarmat و در فارسی

سپندارمنذ، اسفندارمنذ و اسفند شده است.

سپندارمنذ روز پنجم از هر ماه و ماه دوازدهم سال است. در شکل معنوی و مینوی

اش مظهر بردباری و سازگاری اهوارامزدا است و در جهان مادی و خاکی نگهبانی

زمین به وی سپرده شده و از آنجا که زمین مانند زنان در زندگی انسان نقش

باروری، باردهی، طاقت، صبوری و استواری را دارد، جشن اسفندگان برای گرامی

داشت زنان نیکوکار برگزار می گردد. برابر با روش و قاعده کلی، روز پنجم اسفند به

مناسبت تقارن نام روز و ماه جشن بوده است. این جشن همراه با آداب و رسوم

وتشریفات ویژه ای برگزارمی شد. نخستین جشنی که در این روز برگزار می شد،

جشن مردگیران یا مژدگیران بوده است . این جشن ویژه زنان بوده و به مناسبت

تجلیل و بزرگداشت شان برپا می گشت. این جشن را خلف تبریزی، پنج روز آخر

اسفند یاد کرده، اما در سایر منابع روز پنجم یاد شده است. به بیان ابوریحان،

اسفندار مرز ایزد موکل بر زمین و ایزد حامی و نگاهبان زنان شوهر دوست و پارسا و

درست کار بوده. به همین مناسبت این روز، عید زنان قرار داشت مردان به جهت

گرامی داشت، به آنان هدیه داده و بخشش می کردند. در زمان ابوریحان این رسم

هنوز رواج داشته است.

نه بر آنکه فقط از هدایا و دهش هایی برخوردار می شدند، بلکه زنان نوعی

فرمانروایی می کردند و مردان باید که از آنان فرمان می بردند.گردیزی نوشته است

از این جهت جشن را مردگیران می گفتند که دختران و زنان، به اختیار خویش و با

آزادی، شوی و مرد زندگی خود را بر می گزیدند.

این جشن همچنان در میان زرتشتیان پا برجا بوده و جایگاه خود را حفظ کرده است.

مردان در انجام امور زنان را همراهی کرده وخانواده ها و بستگان، این روز را به زنان

فامیل تبریک گفته و با تقدیم هدایایی از زحماتشان قدر دانی می کنند و سپس به

 

شادی و سرور می پردازند.

امشا سپند یعنی....

بی مرگان بزرگ اَشوی مطلق که در مقام برتر از تمام فرشتگان و ایزدان هستند و از دیده جسمانی ما پنهان می باشند.

 

 

 

 

 

***

 

یکی بود یکی نبود .

یک مرد بود که تنها بود .

یک زن بود که او هم تنها بود .

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد .

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .

خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .

مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .

خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .

اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .

مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .

خدا خندید و زمین سبز شد .

خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .

خاک خوشبو شد .

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .

مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .

خدا شوق مرد را دید و خندید .

وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .

خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .

خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .

زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .

و پرنده هایی که ...

خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:19  توسط هلیا  | 

دوشنبه شانزدهم بهمن 1385
 
دوباره آغاز می کنم به نام او که تو را آفرید

      دوباره آغاز می کنم برای گفتن از تو و سرودن از تو!

قلم بر کاغذ روان است بی هیچ اراده ای از من

آری!

    دیر زمانی ست دلتنگم!

دلتنگ چهره ای که مرا در حسرت دیدنش جا گذاشت

        برای کسی که بی من ماند!

                              برای کسی که بی من رفت!

و من هم چنان برای او می نویسم

                            اکنون که قلم را از کاغذ برداشتم

                     ناباورانه می بینم که باز نوشته ام

                                                                 دوستت دارم...!

 

باز آمدم چون عيد نو

 

 

***

 

سلام من دوباره اومدم ... اصلآ مهم نیست که چی شد یهو رفتم چی شد برگشتم ... مهم اینه که الان اومدم وحالا حالاها هستم خدمتتون .

تو این مدت که من نبودم مثل اینکه همه وبلاگا تعطیل شده همه از غم دوری من دیگه اصلآ نمیتونن بلاگفا رو باز کنن  ...

 ارسلان که دیگه آپ نمی کنه.

 پسران آفتاب که سالی یه بارمیان یه سلامی عرض میکنن و میرن دوباره تا سال بعد.

 داداش امینم که کلا وبلاگشو بست.  خلاصه اینکه تو این دوره جدید خیلی تنها شدم 

 

* راستی این شعر بالا هیچ ربطی به احوالات من نداره ها تصور غلط نکنید ولی چون یه جورایی در مورد دوباره شروع کردن و آغاز و این چیزا بود  نوشتمش ، اسم شاعرشم متاسفانه نمیدونم .

راستی یه خبر مهم امروز کارنامم و گرفتم همه نمره ها عالی ... آدم لذت می بره بهشون نگاه می کنه من به خودم واقعآ افتخار میکنم به اون ایرانیه که پاد زهر ایدز و کشف کرد هم افتخار میکنم ( چه ربطی داشت نمی دونم   )

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:6  توسط هلیا  | 

چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385

براي تو و خويش

 چشماني آرزو مي کنم

 که چراغ ها و نشانه ها

 را در ظلمات مان ببيند

 

گوش

 که صدا ها و شناسه ها را

 در بيهوشي مان بشنود

 

براي تو و خويش  ،

روحي که اين همه را در خود گيرد و بپذيرد

 

و زباني

که در صداقت خود

 خاموشي خويش بيرون کشد

  از آن چيز که در بندمان

 کشيده است سخن بگويم .

 

 

احمد شاملو

 

 تر جمه احمد شاملو

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:53  توسط هلیا  | 

یکشنبه پنجم شهریور 1385

 

♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣

 

 

امروز خيلي دلم گرفته بود خيلي ... دلم تنگ شده واسه كسي كه احساس مي كنم بهش خيلي وابسته شدم . ميترسم ،  ميترسم اين وابستگي كار دستم بده . دوسش دارم ولي نمي تونم بهش بگم ... دلم مي خواست بهش بگم تو اين چند روز كه نيستي دلم برات تنگ ميشه ولي نگفتم مي خواستم بگم وقتي نمي بينمت واسه هر چيز كوچيكي گريه مي كنم مي خواستم بگم وقتي نيستي شبا آهنگايي كه مي دونم دوست داري و گوش مي دم و به يادت گريه مي كنم ولي نگفتم ... نگفتم چون اين غرور لعنتي نمي زاره، بهت  نمی گم  چون ميترسم اگه بفهمي چه قدر دوست دارم واسه هميشه تو رو از دست بدم ... توي اين دو هفته يه ساعتم نشده بود ازت بي خبر باشم خيلي بهت عادت كردم اصلآ با خودم نگفتم دختر اين دو هفته مرخصيم تموم ميشه بايد بره فكر رفتنشو كردي ؟ شنبه مياي تا شنبه واسه حرف زدن باهات لحظه شماري مي كنم . به خودت نمي تونم بگم ولي اينجا مينويسم كه خيلي دوست دارم .

 

 

 

♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣

 

 

 

 

 

شهاب اذيتم نكن تا اذيتت نكنم

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:38  توسط هلیا  | 

چهارشنبه یکم شهریور 1385
سلام  ، سلام من بالاخره اومدم

خیلی ها از دستم ناراحتن می دونم ، حقم دارن ... خیلی وقته به هیچ کدوم از دوستای جدید و قدیمیم سر نزدم ... شما به بزرگیه خودتون ببخشید مثل همیشه : بچه ست گناه داره . چند روز پیش می خواستم بالاخره بعد تقریبآ یه ماه بیام آپ کنم چشمتون روز بد نبینه  اومدم user و  pass وبلاگ و زدم نوشت نام کاربری اشتباست و ...  بعد وبلاگمو باز کردم نوشته بود یا همچین وبلاگی وجود نداره یا حذف شده  به قول داداش امین هک شده دیگه

من تا اونجایی که آدرس وبلاگا یادم بیاد میزارم تو پیوندا ولی بقیه رو ایشالله اومدین سر زدین میبینم میزارم ...

امروز دو تا وبلاگ باید معرفی کنم خدمتتون که اگه دوست داشتین برین سر بزنین .

 *  یکی وبلاگ آقا ارسلان که متاسفانه مثل اینکه تصادف کردن ، واسش دعا کنید که زودتر حالش خوب شه .

 *  یکی هم وبلاگ گرگی جون که معرف حضور همه هست ... نشده من تو یه وبلاگ برم این گرگی تو پیونداش نباشه ، تولدشه برین کیکاتونو بگیرین تا تموم نشده دل یه جوونم شاد کنید . ( محسن جان تولدت مبارک )

 

 

آتش و خاك

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

 عاشق شدن كه شاخ و دم نداره ببين منو

نجابتِ عشق، در رنگ و رخسار عاشق، آشكار و نمايان است!!!
خيلی وقت ها لازم نيست درون دل آدمها خونه كرد تا ميزان گرگرفتگی و سوختگی ناشی از عشق، نسبت به محبوبشون محاسبه شود!
علائم عاشق شدن، خود، خبر از شعله های سركش دل می دهد!

 

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:17  توسط هلیا  |